سيد حسن آصف آگاه

187

سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)

ايدون بازآيد چنان [ كه ] هرمزد به آغاز آفرينش آفريد . خورش و مزه يكهزار برابر آن شود كه اكنون هست . هركس خواهد ، خورد ، هركس كه نخواهد ، نخورد . هرمزد اين زمين را دو برابر درازا و پهنايى كه اكنون دارد بكند و مردم ، ملزم به نيكويى [ كردن ] ، آن كنند كه اندر جهان شايسته‌تر و بهتر بينند . مرد را آن چند زن پادشا 13 كه در گيتى بود ، آن‌گاه باز دهند . او را كه زن نبود ، آن‌گاه زن دهند . زن كه او را شوى نبود ، آن‌گاه شوى دهند . آن مرد و زن جفت شوند و كار بوسه كنند و به يكديگر دهند ؛ و چون مردگان را برخيزانند ، [ در مورد ] آنان كه جم را بريدند و رشن چين ، 14 پسر ويونگهان ، يشتى بكنند و ايشان هم بميرند . سه روز [ ايشان را ] مرده بهلند . آن‌گاه مرده ايشان را بازآرايند و مرده هريك از ديگر مرگ ارزانان را نيز به همان‌گونه بيارايند ، مگر آنآن‌كه كشتارى از آنان است . ايشان را نيز دستور [ ى ] بود كه گفت كه « مردهء ايشان را [ نيز ] بازآرايند ، به توبه شوند . [ براى ] هر مرگ ارزانى اى كه كرده‌اند ، يك‌بار [ ايشان را ] سر ببرند و ايشان را سه روز شبان باز به دوزخ افكنند و ايشان را پادافراه نه هزار سال بنمايند » . شب سديگر ، به اوش بام ، 15 سپندارمذ برايستد ، گويد كه « همهء ايشان را پادافراه [ بايد ] » . آن‌گاه ديگر دروندان را نيز ، كه به مرگ ارزانى دروند نبوده‌اند ، به اندازهء گناهى كه كرده‌اند ، پادافراه كنند . شهريور فلز همهء كوه‌هاى جهان را بگدازد ؛ [ و آن ] ، دهان بالاى ( - به بلندى زمين تا دهان انسان ) ، به پساخت گاه بايستد . همه مردمان اندر آن فلز بگذرند و سرانجام ، دروندان بدان [ فلز گداخته ] از گناه پاك شوند . ايشان را دشوارى ايدون بود كه بر ايشان ، به گيتى ، فلز گداخته هلند . پرهيزگاران را ايدون آسان بود كه بر ايشان شير گرم اندر دوشند . پيش از آن‌كه سوشيانس مرده خيزاند ، به دستورى او سپاه آرايند ، به كارزار دروج شرك شوند . [ سوشيانس ] از دروج شرك پرسد كه « اى دروج ! آيا در برابر دين مزديسنان ، به امرى چنين معترفى كه در آن كالبد [ خود ] گناه كرده‌اى ، [ گناهى ] كه [ در مورد ] آن گفتى كه كننده‌ام ؟ تو را هيچ به پوزش هست يا نه ؟ » . او گويد كه « من زادهء اهريمن‌ام ، [ همان‌گونه ] كه او را هيچ پوزش نيست ، مرا نيز نيست » . سوشيانس يشتى بكند ، آن دروج بدان‌جاى كه اكنون هست تاخت آورد ؛ از آن‌جاى بازتازد و اين زمين را ، بر فرازترين يك‌سوم از يك‌سوم برتر بتازد . زمين بانگ كند كه « بدين دروج اندكى نيز توان ندارم . اقامت اين را بر خود نتوانم ؛ زيرا مرا ايدون مىدرد و پاره مىكند كه گرگ چهارپاى شكم گوسپندان را درد و بچه را از ايشان بگيرد . به سوى او رويد [ شما ] كه مزديسن‌ايد و چارهء اين خواهيد » . مزديسنان به همان‌گونه سپاه آرايند و يزش كنند . آن دروج از آن‌جاى كه هست بتازد . اين